خيلي وقته كه تورو فقط تو رويا ميبينم
رفتيو منتظرت كنار دريا ميشينم
رفتيو روزو شبم گريه و اشكو حسرته
ديگه اشكو غصه خوردن واسه من يك عادته
ديگه نيستي كه تو آغوش تو آروم بگيرم
سر رو شونت بذارم براي دستات بميرم
واسه من بدون تو زندگي معنا نداره
بعد تو رو زخم من ميخواد كي مرهم بزاره؟
بيا و دوباره دستاتو تو دست من بزار
اشكمو پاك كنو بازم عشقو تو دلم بكار
واسه خوابم تو بيا دوباره لالايي بخون
بيا و هميشكي شو و كنار من بمون
تو نذار سوسوي قلبم رو به خاموشي بره
بزار تا براي تو بازم بخونه حنجره
به تن خسته ي من بيا دوباره جون بده
به رگاي خشكه من بيا دوباره خون بده
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 22:8  توسط شیوا
|
همتون کثافتین.همتون
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 15:54  توسط شیوا
|
روزی با خودم فکر می کردم اگر با غریبه ببینمش شهر رو به آتیش می کشم اما الان حتی حاظر نیستم یک کبریت روشن کنم ببینم کجاست.
یک همیشه یک است شاید در تمام عمرش نتواند بیش از یک عدد باشد اما بعضی اوقات میتواند خیلی باشد:یک نگاه.یک دنیا.یک سرنوشت.یک خاطره.یک دوست....
ستاره ها وقتی میشکنن میشن شهاب.اما دلی که میشکنه میشه سوال بی جواب.
ای که مدت ها با من نیستی.من همانم که با او زیستی.رنج هایم را شنیدی باز هم.عاقبت گفتی غریبه. کیستی؟
زندگی انسان دو قسمت است:قسمت اول در انتظار قسمت دوم و قسمت دوم در حسرت قسمت اول!!!
زندگی مثل بادکنکی است در دستان کودک که همیشه ترس از ترکیدن آن لذتش را از بین میبرد
بازی روزگار میدونی چیه؟تو چشم میزاری و من قائم میشم و بعد تو میری یه نفر دیگرو پیدا میکنی!
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 16:53  توسط شیوا
|
از كسايي كه ميگن:كوچيكي واسه دوست داشتن.خواهش ميكنم كه به سن و سال من كاري نداشته باشن.من ازشون خواستم در مورد وبم نظر بدن نه خودم!
ممنون..
در ضمن عزيزم بي تو ميميرم نكنه از دستم ناراحت شي.
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 16:47  توسط شیوا
|
اي يار چه كرده ام كه خوارم كردي از خلوت عشق آشكارم كردي
پيمانه زدم تا كه تو پيمان نبدي پيمانه شكستي و خمارم كردي
مغرور بودم تو بي وقارم كردي از مدرسه و درس كنارم كردي
وقتي كه مرا اسير عشقت ديدي ديوانه چه كردي و چكارم كردي
صياد زمانه اه و نفرين بر تو من اهل بدم چرا شكارم كردي؟
از دشمن و دوست تير تهمت خوردم
لعن به تو كه شرمسارم كردي
+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 2:6  توسط شیوا
|
گفت:بهم بگو چقدر دوسم داری؟
گفتم:تو رو به اندازه ی بلند ترین کوه ها وپهن ترین دشت ها و زیبایی گلها دوست دارم.
تورو به اندازه ی وجودم دوست دارم.چون هیچکی رو اینجوری دوست نداشتم!
با حس________رت سری تکون داد و گفت:
ببخشید از اینکه نمیتونم حرفات رو باور کنم
چون
قلب کوچیک من تحمل عشق بزرگ تورو نداره!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 22:8  توسط شیوا
|
روزای بی غم و غصه یادته؟
ببینم اول قصه یادته؟
دست گرمت تو زمستون یادته؟
شونه ی من زیر بارون یادته؟
واسه ی خنده اجازه یادته؟
اونا که میگفتی رازه یادته؟
گل سرخارو نچیدیم یادته؟
یه روزی همو ندیدیم یادته؟
شرطامون سر صداقت یادته؟
تو
تو مجازات خیانت یادته؟
پنهونی سر قرارا یادته؟
تاخیرات توی بهارا یادته؟
گوش ندادیم به نصیحت یادته؟
گشتنت دنبال فرصت یادته؟
دستاتو میخوام بگیرم یادته؟
راستی تو بی تو میمیرم یادته؟
فال با نیت رسیدن یادته؟
طعم قهوه رو چشیدن یادته؟
واسه فال قهوه رو خوردن یادته؟
روزی صد بار بی تو مردن یادته؟
یادته گفتن راز به قاصدک؟
یادته چقدر به هم گفتیم کمک؟
پیش هم بودیم نذاشتن یادته؟
اونا مارو دوست نداشتن یادته؟
چیزی خواستیم از خدامون یادته؟
مستجاب نشد دعامون یادته؟
چشممون زدن حسودا یادته؟
چشامون شد مثل رودا یادته؟
گفتی ما باید جدا شیم یادته؟
گفتی باید بی وفا شیم یادته؟
یه دفعه ازم بریدی یادته؟
خط رو اسم من کشیدی یادته؟
گفتی عشق تو هوس بود یادته؟
گفتی خوب بود ولی بس بود یادته....!!!؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 12:39  توسط شیوا
|
+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 8:21  توسط شیوا
|
دوست داشتم...یادته؟گفتم دوست دارم...
و تو گفتی کوچیکی برای دوست داشتن.
رفتم تا بزرگ شم...اما انقدر بزرگ شدم
کـــــــــــــــــه یادم رفت
دوســـــــــــــــــت دااااااااارم
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 13:39  توسط شیوا
|
از تو تا نفسات فاصله ی زیادی نیست
از تو تا من ولی خیلی فاصله بود
پس چرا بهم میگفتی:سلام نفس
من رفتم
تو هم رفتی
هم تو زنده ای....
هم من....
دیدی؟
نه من نفس تو بودم...!
نه تو نفس من...!
دیدی گول خوردیم؟!!!
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 11:23  توسط شیوا
|
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرااااااااااااااا؟
خانه ی کوچک ما سیب نداشت؟؟
+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 11:41  توسط شیوا
|
دل من میسوزد
که قناری هارا پر بستند
که پر پاک پرستو هارا بشکستند
و کبوترها
آه کبوترها ر...
دل من هر شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر در در صبحدمان داس به دست
خر من خواب مرا میچیند
وای باران.باران
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من چه کسی یاد تورا خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ....
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
میپرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران
باران
پر مرغان نگاهم را شست!!!!
+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 11:41  توسط شیوا
|